تبليغاتX
دل مشغولی های زندگی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند رفیقان که تو منظور منی!!!

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است
صحبت از موسیو عیسیو محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند


صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است.

فریدون مشیری- مجموعه ی بهار را باور کن
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط boyuck  | 

دیروز ۱۶ آذر بود شاید اولین ۱۶ آذری بود که اینهمه آلوده بود.

امیدوارم همه آلودگی ها روزی رفع شود

متن زیر توسط حجت شریفی نوشته شده که من عینا از جرس برداشته ام

هوا آلوده شده است . دیگر نه هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و نه چو بر می آید مفرح ذات . آخر مگر دی اکسید و مونوکسید کربن با بوی بنزن هم می تواند ممد حیات و مفرح ذات باشد؟  درجه آلودگی هوا از حد بحران هم خارج شده ، نه اینکه روزهای پیش و سالهای پیش هوا خیلی تمیز بود نه ولی الان دیگر از حد بحران هم خارج شده ، همه مانده اند معطل که چه کنند با این هوای آلوده آذر ماه 89؟ و از من در این 16 آذر آلوده هوا، خواسته اند که از 16 آذر بنویسم ، روز دانشجو!

 

    5 سال حضور مداوم در بطن جنبش دانشجویی و 5 سال ارتباط مستقیم و نزدیک با این جنبش و 5 سال ارتباط دورادور با آن ، قلقلکت می دهد خودبه خود که روز دانشجو باز فیلت هوای هندوستان کند وبلند بلند مرور کنی خاطراتت را ، هرچند تصمیم گرفته ای در این هوای آلوده کاری نکنی ، چیزی ننویسی و گزک ندهی به دست این و آن که سیم جیمت کنند . ولی نمی گذارد این 16 آذر ، وادارت می کند که به یاد بیاوری 16 آذرهایت را در این 15 سال!

 

  16  آذر سال 77 ، همه آمده بودند ، جمع ما دانشجوهای سرمست از 2 خرداد جمع بود ، هیچ وقت دیگر سالن تربیت بدنی دانشگاه شریف این قدر برایم کوچک نمی نمود ، و فضا پر بود از سوال ، پر بود ازبیم و امید و پر بود از هوای تازه . هوا تمیز بود ، شفاف بود .از آن هواها که کمتر پیدا می کنی در این تهران ، می شد نفس عمیق کشید ، از آن نفسها که سالها در خاطره ی خود آگاه و نا خودآگاهت می ماند. درست که هنوز از شوک قتل فجیع پروانه و فروهر رها نشده، خبر جنازه پیدا شده مختاری درجنوب تهران میخکوبت کرده بود و دل نگران مانده بودی برای پوینده و شریف که ناپدید شده بودند بی هیچ خبری اما هوا تازه بود و می شد در این هوای تازه دانشجو بود ، سوال کرد ، اعتراض داشت و حتی دسته جمعی خواسته ات را از رییس دولت فریاد زد ، نه خواسته های حداکثری و دست نیافتنی نه! خواسته های دانشجو ، دانشگاه و خواسته های حداقلی فرو مانده جامعه ، امنیت ، پیشرفت ، عدالت و آزادی و آزادی و آزادی  وآزادی .. می شد در آن روز خندید  . یکی خاتمی را برای کارهای کرده و نکرده اش در آن 18 ماهی که از عمر دولتش می گذشت استنتاق می کرد و دیگری برای خون به ناحق ریخته شده پروانه و داریوش عدالت طلب می کرد و آن یکی فریاد اعتراض بلند کرده بود بر علیه نظامی گری در دانشگاهها و ...

 

    وآن روز واقعا روز دانشجو بود ، و دانشجو ، دانشجو بود . برای اولین بار هم انگار تریبونهای رسمی ( نمی دانم چرا؟ ) به رسمیت شناخته بودند دانشجو را ! هرچند فردای آن روز پشیمان شدند از این کار و شروع شد فحاشی ها ولی آن روز واقعا روز دانشجو بود . حتی تلویزیون هم پخش کرد این روز دانشجو را !

 

16 آذر سال 79 ، آمده بودیم اما ، اما چه قدر زرد و پژمرده ،اما نه اینکه دل  سپرده باشیم به پائیز، به گمانم هوا سرد شده بود ، آخر بس که کتک خورده بودیم ، بس که کتک زده بودند دانشجو را در 18 تیر 78 ، در تابستان داغ الاشتر . پاسخ سوالهای 16 آذر 77 امان را گرفته بودیم . با حمله شبانه به خوابگاههایمان ،رمقی نمانده بود دیگر ، سخنران هم دیگر رمقی نداشت ، از خم طره او هم گشایشی نشده بود ، نه که رو نشده باشد قتلهای زنجیره ای ، نه اینکه عامل و آمر قتلها رسوا نشده باشند که کوس رسوایی قاتلین گوش فلک را هم کر کرده بود ، اما دانشجو تحقیر شده بود . آن همه کتک خورده بود بعد دعوا را برایش رسانده بودند سر یک ریش تراش . هوا پر بود از تهدید ، توهین ، تحقیر. آن روز هم روز دانشجو بود اما هوا سرد بود.

 

16 آذر 81، دیگر از سرما تیریک تیریک می کردی ، سرما پشت سرما ، دیگر برای روز دانشجو هم دانشجو محرم نبود ، سرمای آن روز بد جوری آدم را یاد سرمای انفرادی 380 روزه علی می انداخت . همین دو هفته قبلش بود که استادمان را به اعدام محکوم کرده بودند تا دیگر هوس 16 آذر و روز دانشجو نکنیم . همین هفته قبلش بود که بزن بهادر ها ریخته بودند در دانشگاهمان که بزنندمان و زدند، یادش به خیر چه کتکی خوردیم . روز دانشجو هم کتک خوردیم ، این بار تریبون را روی سرمان شکستند . چه می شد کرد روز دانشجو بود دیگر ، پذیرفته بودیم که زیاد سوسول نباشیم ، دیگر دانشجو و خاتمی هر کدام راه خود را می رفتند ، یکی  این طرف و دیگری آن طرف . نمی دانم نمی شداگر می خواستیم هر کدام راه خودمان را برویم لا اقل دو راه موازی  یا حداقل متنافر را می رفتیم ؟ افسوس که هر دو کم حوصله بودیم وکم طاقت ، بیشتر از آنکه بشنویم و عمل کنیم، حرف می زدیم و حرف . شاید راه حیاتمان را اینگونه یافته بودیم در آن شلوغی و صدا . آن روز هم ولی روز دانشجو بود ولی همهمه بود و شلوغی . دیگر صدا به صدا نمی رسید . اگر هم می رسید گوشهامان شنوایی اش کم شده بود .

 

16 آذر 83، امروز را دیگر نمی دانم چه روزی بود ؟ دیگر همه کر بودیم . همه حرف می زدند برای ثبت در تاریخ و فقط برای ثبت در تاریخ !! کسی برای درد آن روزش حرفی نمی زد ، هر کس ساز خود را میزد هم دانشجو و هم خاتمی . آنهم سازهای ناکوک و هر آهنگی هم که می شنیدی بد آهنگ بود . ولی نه ! نه ! آن روز هم روز دانشجو بود . روز دانشجو بود که می شد جلو خاتمی ایستاد ، حالا درست یا غلطش مهم نبود میشد هنوز به رییس جمهور بد و بیراه هم گفت اما به خاطرش زندان نرفت ( هر چند تهدید هم شدند دانشجویان به اینکه بیرونشان می کنند از سالن ) اما آن روز روز دانشجو بود و کسی از دانشگاه بیرون نشد. ولی افسوس که همه آن روز تعادل عصبی اشان را از دست داده بودند ، هم سخنران عصبانی بود و هم دانشجو ولی باز میشد در هوای  آن روز نفس کشید ، می شد فریاد زد ، می شد سرود خواند ، هر چند بی لبخند اما هنوز آزادی سرودی می خواند .

 

16 آذر  88 ، امروز هم جمع بچه ها جمع است انگار ! دسته دسته صدای بچه ها را می شنوم که می آورندشان به انفرادی های اوین . گوشم را تیز می کنم تا بلکه صدای آشنایی می شنوم؟ این صدا را که خوب می شناسم . صدای میلاد است . آن یکی هم که صدای  همشهری امان مجید است .صدای سعید هم قابل تشخیص است . بقیه را نمی  توانم تشخیص بدهم . البته همه اشان را که نمی شناسم ولی چون امروز آورده اندشان به میهمانی اوین ، حتما دانشجو هستند .چه شوری به پا کرده اند در راهرو سوت و کور انفرادی های 240 !می دانم دارند تاوان شعارهای صبح را میدهند که صدایشان با آن همه فاصله می آمد داخل سلولهامان . امروزهوای سرد پائیزی پرشده بود ازالله اکبر با بوی گاز اشک آور و دود که حتی داخل سلول هم  این گاز اشک آور قلقلک می داد چشمانت را.امروز هم روز دانشجو است.

 

16 آذر 89 ، همه در شش و بش اینکه تعطیلشان کنند بروند خانه بشینند پای ماهواره، فارسی وان ببینند یا چه می دانم فوقش، من و تو وان شروع بشود، شو آکادمی گوگوش را تماشا کنند ، چه می شود کرد  دیگر هوا آلوده است . دیگر آلودگی هوا جایی نه برای سوال باقی می گذارد و نه برای هوای تازه ، هواشناسی هم اعلام کرده به این زودی ها خبری از بارانی ، یا حتی نسیمی هم نیست دیگر ، هوا آلوده است . نمی دانم ! شاید امروز دیگر روز دانشجو نیست!؟

 

  گفتم در این روز که برای من و برای همه آنها که همراهمان بودند در این سالها نوستالژیک بود ، باز خوانی کنم نقاط قوت و ضعف جنبش دانشجویی را ، آسیب شناسی کنم اشتباهات جنبش دانشجویی را از دیدگاه خودم. گفتم  اشتباهات نسل خودمان را بگویم تا  نسلهای بعد دیگر تکرار نکنند آن اشتباهات را ، گفتم بنشینم به یاد قدیم راهکار پیشنهاد بدهم برای جنبش دانشجویی امان به واسطه تجربه اندوخته ام در این 15 سال و گفتم .... . اما آخر مگر می شود صدای پر سوز گیتار و حنجره پر فریاد پارسا را شنید که برای پدرش می خواند وبعد احمد آقا را که 1.5 سال است در زندان رجایی شهر اسیر مانده را به نقد کشید؟ مگر می شود عبداله را الان با آنهمه رنجی که برده نقد کرد در میانه دربندی ؟ بهاره را با چه رویی نقد کنم در حالی که  9 سال حبسش را در اوین روز به روز شماره می کند ؟ اصلا برای که بنویسم ؟ برای میلاد که هنوز هم نمی دانم تاوان چه را می دهد در کنج اوین با آن جثه نحیف؟ برای سیاوش ؟ برای علی ؟ برای مجید؟ برای ضیا ؟ برای مهدیه ؟ برای حسن ؟ برای ....؟برای که بنویسم ؟ و چه بنویسم ؟

 

    نه! نه!  امروز نقدشان نمی کنم و عملکردشان را زیر سوال نمی برم و تا اطلاع ثانوی تا آزادی همه این عزیزان راهکار هم نمی نویسم و تحلیل هم نمی کنم اما یادشان را مدام مرور می کنم و روزشان را باز هم یادآوری می کنم  .آری! امروزهم روز دانشجو است .  روز دانشجو گرامی باد

 

به یاد زلف نگون سار شاهدان چمن         ببین در آینه جویبار گریه بید

 

حجت شریفی – 16 آذر ماه 89 

 

*با تشکر از امید عزیز برای پیشنهاد تیتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط boyuck  | 

 
 تبعید یعنی حبس ابد بدون ملاقات، با تلفن‌های جیره‌بندی شده
تبعید یعنی ماموری که هر روز عاشقانه‌های تو را می‌شنود
 قوق‌اش را آخر ماه بی‌کم و کاست می‌گیرد،
و خوشحال به خانه می‌رود.

 تبعید یعنی شوق دیدن پست‌چی،
یعنی مستی برای بسته‌‌های رسیده از مامان
تبعید یعنی عکس زهرا توی قاب، روی دیوار، با موهای خرمایی بلند.

تبعید یعنی لحظه‌ی خوب آزادی برای او، لحظه‌ی مرگ‌بار تنهایی برای تو
تبعید یعنی عکس‌های دسته‌جمعی آزادی برای او، آلبوم‌های مجازی عکاس‌های غریبه برای تو.

تبعید یعنی حصر نگاه‌، حصر دست‌ها، حصر تن در ابتذال کلمات

 تبعید یعنی شرکت در مراسم خاکسپاری یک رابطه در گورستان شهر،
به ساعت ۴ صبح.

تبعید یعنی رقص سیگار روی طناب‌های احتمالی دار، در بیداری... در خواب،
تبعید یعنی هم‌خوابه‌گی اجباری با تنهایی
تبعید یعنی خودارضایی عقربه‌های ساعت با صدای استخوان‌های تو.

تبعید یعنی فروختن نامه‌های عاشقانه‌ی یک زن به یک زندانی،
برای پرداختن قبض آب و برق.

تبعید یعنی پایکوبی روی روزهای رفته‌ی تقویم.

تبعید یعنی دیگری شدن.... دور شدن... دیر شدن.

تبعید یعنی پاسپورت، یعنی تاریخ آخرین خروج:
تبعید یعنی بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، فرودگاه امام خمینی تهران.

تبعید یعنی دروغ روزهای پنج‌سالگی زیر بمباران هوایی و آژیر قرمز:
او برخواهد گشت...
تبعید یعنی مفقودالاثر بی‌پلاک.

تبعید یعنی کابوس یک تابوت در سردخانه‌ی هواپیمایی به مقصد فرودگاه امام‌ خمینی، تهران، بهشت زهرا، قطعه ؟

 تبعید یعنی من،
اینجا،
در آستانه‌ی فصلی سرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط boyuck  | 

من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من

این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

احمد شاملو

امیدوارم این جنگل آنچنان رشد و توسعه یابد که هیچ تبری جراُت نزدیک  شدن به آن را نداشته باشد چه رسد به آنکه بخواهد قلع و قم کند 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط boyuck  | 

انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود

 توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
 توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
. . .
و توان غمناک تحمل تنهایی
 نهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان دشواری وظیفه است.

احمد شاملو

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط boyuck  | 

 هاشمی در آخرین اظهار نظر:

نفاق را صداقت،

توهین را صراحت،

دروغ را درایت،

تهمت را شجاعت،

 و شعار را بصیرت میدانیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط boyuck  | 

در این چند سال اخیر هیجانی ترین خبر فرهنگی که من شنیده ام همین فراخوانی است که دوست ندیده و نشناخته ام آقای سید رضا شکراللهی در وبلاگ خوابگرد به راه انداخته و امیدوارم جامعه ی بزرگ وبلاگ نویسان حمایت لازم را از ایشان انجام دهند این فراخوان اگر باعث شود هر نفر تنها یک کتاب نخوانده را بخواند، به نظر من موفق بوده و به آگاهی های جامعه افزوده است.

این فراخوان شاید برای مردمی که سرانه مطالعه آنها با آمار دولتی و با اغماض به چند دقیقه در روز نمیرسد محلی از اعراب نداشته باشد ولی بالاخره هستند کسانی که با کتاب انس دارند وبه قول آقای میر فتاح جور بقیه را میکشند امیدوارم این فراخوان برای گروه اول هم مفید باشد و یک کتاب به قفسه آنها اضافه شود

امیدوارم این دعوت سبز را وبلاگ نوبسان اجابت کنند.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط boyuck  | 

روزنامه شرق چند وقتی هست که دوباره به عرصه مطبوعات چاپ شده برگشته (چون اکثر مطبوعات ما اجازه چاپ ندارن یا همان توقیف موقت هستند)

همه اهالی مطبوعات خاطرات خوب و خوشی با شرق داشتیم و سرمقاله های محمد قوچانی با طنازی های میرفتاح همراه با یادداشت های یزدانی خرم  روزنامه ای ساحته بود که به نظر من وشاید خیلی از روزنامه خوان های حرفه ای بهترین روزنامه دهه هشتاد بود و از نظر شکل و اسکلت حرفه ای بهترین روزنامه تاریخ ایران.

چند وقتی بود که میخواستم در مورد شرق حرف بزنم ولی هم فرصت نمیکردم و هم اینکه منتظر بودم تا چند شماره بیشتر چاپ شود و قضاوتم خام نباشد به هر حال شرق اگر همان شرق هم، نباشد باز هم یک سر و گردن از بقیه رقبای خود بالاتر است و امیدوارم این سر و گردن اضافی توسط مراکز تصمیم گیر تحمل شود.

حاشیه: خود من وقتی سریال بسته شدن شرق هر از چند گاهی تکرار میشد نمیتوانستم روزنامه دیگری بخوانم و بعد از آخرین بسته شدن به جز زمانهایی خاص مثل انتخابات و . . . دیگر روزنامه دیگری نمیتوانستم بخوانم.

در یک کلام، شرق سطح و سلیقه ما را بالا برده بود و دوری اش واقعا سخت بود

با تشکر از تمامی عوامل روزنامه وزین شرق

یا حق


+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط boyuck  | 

چنـان حکایت نـــــان طـــاق کرد طاقت مارا

که بی جدال شکستند استقــــامت مــــارا

 

و دستمان که تهی بــــود مــاند بر سر زانو

کـــه روز گــــــــار  پذیرا نشد  صداقت مــارا

 

غرور زخمی من بی قرار می شود امشب

به گوش بـــــــاد بخوانند اگــر حکایت مـــارا

 

به چند ریشه ی زائد  شدیم زاهد و مویی

به بــــاد داد  ز بی ریشگی اصـالت مــــارا

 

ز قطره ای که به بامی چکیده بود شنیدم

که آسمان خدا می کشد خجـــالت مــــارا

 

به گـــــرد بـــــاد بگویید بی امـــان بشتابد

به خـــود بپیچد و بالا بَــرَد شکایت مــــارا

 

هراسناکم از آن لحظه ای که روز قیامت

به خشم دور بریزند بــــــار طــــاعت مارا

 

و مطربان جهنم به زخمه هــای مکافات

به شعله ای بنوازند ساز قـــــامت مـا را

 

شعر از خلیل جوادی

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط boyuck  | 

نمیتونم اون چیزی که تو دلمه بنویسم و اگه بنویسم فیلتر میشه چون خیلی بده یه وقت زن وبچه رد میشه آبروی نظام میره، حوصله باز کردن وبلاگ دیگه ای هم ندارم در نتیجه سماغ میمکم و به عمل شریف و جهان سومی خود سانسوری روی آوردم.حالی برای شعر نوشتن هم ندارم تا ببینیم چه پیش آید که امیدوارم خوش آید

توصیه :وبلاگ آق بهمن رو از دست ندین:www.bahmanagha.blogspot.com

اگه تونستین فیلم زندگی دیگران رو هم ببینید کمک میکنه به آینده امیدوار بشین برای من که اینطور بوده

به امید روزی که سانسور ....

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط boyuck  |